یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 :: نويسنده : شهروز

 

پسر رضا براهنی درباره آخرین وضعیت جسمی و همچنین فعالیت‌های این شاعر و نویسنده توضیح داد. اُکتای براهنی در گفت‌وگو با خبرنگار ادبیات خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، اظهار کرد: هنوز کاراکتر و شخصیت رضا براهنی پابرجاست. پدرم الآن تقریبا 80 سال سن دارد و به عنوان یک آدم مسن توجه‌های خاص خود را می‌طلبد. حافظه کوتاه‌مدتش دچار خلل شده است، ولی فعلا هیچ‌کس نمی‌تواند قاطعانه درباره آن نظر بدهد.

او در ادامه گفت: از الآن زدن وصله «آلزایمر» به رضا براهنی سنگدلانه است. البته او مشکلاتی هم دارد و ما نگرانیم. من به عنوان پسرش از راه دور نگرانم و مثلا به او می‌گویم برنامه‌هایش را بنویسد تا فراموش نکند. پسر براهنی با بیان این‌که او همچنان فعال است گفت: همین اواخر برای درگذشت سیمین بهبهانی پیامی فرستاد که در شبکه‌های مجازی منتشر شد. این طرف آن طرف هم برای سخنرانی می‌رود. در حال حاضر به جمع و جور کردن چیزهای خیلی زیادی که در طول زندگی نوشته مشغول است که در داخل هم سعی می‌کنیم منتشر شوند. بخش اعظم فعالیتش هم روی شعر است. از طرفی کارهای زیادی دارد که برای چاپ در اختیار من است و همه را در 18 سال دوری از ایران انجام داده است.

به گفته او، براهنی این اواخر تمام شعرهایش را در استودیو خوانده که قرار است برای گرفتن مجوز به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برود و شعرخوانی‌اش با صدای خودش منتشر شود. اُکتای براهنی درباره وضعیت زندگی رضا براهنی نیز گفت: پدرم با خانواده یعنی مادر و برادرهایم در تورنتو زندگی می‌کند و وقتی به آمریکا می‌رود در منزل خواهرم است. یکی دو سال است از دانشگاه تورنتو بازنشسته شده و از آن زمان استاد پاره‌وقت دانشگاه یورک تورنتوست. از طرفی ورک‌شاپ هم برگزار می‌کند.

او در ادامه گفت: اعضای خانواده همه کمک می‌کنند که چیزی یادش نرود و به کارهایش برسد. من از داخل ایران و آن‌ها مستقیم مواظب هستند. در حافظه‌اش خللی به وجود آمده که بعضی وقت‌ها سراغش می‌آید، اما همچنان کارهایش را انجام می‌دهد. مثلا کتاب «طلا در مس» که 10 سال پیش آن را در سه جلد چاپ کرده بود قرار است در پنج جلد در انتشارات نگاه منتشر شود. او در حال بررسی دو جلد دیگر است که آن‌ها را جمع و جور و اضافه کند و این خودش فعالیت خیلی زیادی است.

پسر رضا براهنی همچنین درباره بازگشت این نویسنده به ایران به ایسنا گفت: رفتن براهنی هیچ‌وقت در ذهنش رفتن بدون بازگشت نبود که البته به دلایل مختلف دائما به تأخیر افتاد. طبیعی است که مخاطبانش در ایران برایش بسیار مهم هستند. قطعا دوست دارد برگردد و اخیرا هم پاسپورتش را گرفته ولی برای این موضوع هیچ زمان مشخصی وجود ندارد. البته ما فشار می‌آوریم که برگردد. این‌جا علاقه‌مندانی دارد و در این سن و سال برای هر هنرمندی جذاب است که در کنار مخاطبان و علاقه‌مندانش باشد.

 

تاریخ انتشار خبر: دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۳

منبع: ایسنا (کد خبر: 93060301710)



نوع مطلب :
برچسب ها :

یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 :: نويسنده : شهروز
 

 

 و این، متنِ من است

همه در عصر شومِ خداحافظی

 

ببین سراسرِ عمرم را که در ذیل متن های پرنده وَ پرنده شناسی عبور می کند

و متن ها عبور می کنند   نه بیت به بیت

        که به مصراع های هر شکسته شکلی که چشم هایم آغوش های فراموشی را به زخم های درونم بسپارند

سراسر عمرم را به تماشای آن نگاه یشمی به آب و خاک و باد سپردم   جهان را سراسر یشمی دیدم

جدایی هایم از کشتی ها و آدم ها را یک به یک به یاد دارم:

ما همه در عصر شوم خداحافظی در برابر هم ایستاده ایم

الواح نام های خاتونانِ دنیا را بر سینه ام نگاشته دارم   حتی اگر به کسی آنها را نشان نداده باشم

تنها وقتی جهان تمام شد  از آسمانی دیگر نزول خواهند کرد

زیر ستارگان جدید روشن خواهد شد که من، آری، من کسی را جز خود  فراموش نکرده ام

شاگردِ حرفه ای آغوش های گشوده بوده ام   هرچند گوشه نشین خیالِ هر جمعی

هر کس عمیق تر بزند زخم را، گو بزن!   این منم که دستش را می بوسم

قصدم از این سفر شناختن پرنده ای بوده که در آغوش او گرفته شدن را تنها با فراموشیِ خودِ آغوش آزموده ام

بی رحم بوده ام؟  به خود یا به دیگری؟   نمی دانم   اما غلامِ حلقه به گوشِ آغوشهای گشوده بوده ام

بازوی من همیشه از باز الهام می گیرد  روزی ام از روز  شبم از ظلمتی که شما بر روز حاکم کردید وَ بر باز   وَ بر بازو

یک روز هم الهۀ گمنامی گوشم را از پشت سر گرفت و جوید و بعد چیزی جویده گفت، بعد هُلم داد

        به سوی نقش های آهوی رنگینی که من به محض رؤیت هُرمِ بهشتِ او  بهشت را فراموشیدم

یک روز هم خدا ـ همان خدای بزرگ ـ شخصاً ـ نه از طریق واسطه ای ـ گفت، مرا با تو در ظلمات تنها گذشته،

      رفته خداوندیِ جهانی دیگر را به دست گرفته، زیرا که از منی به نام بندۀ خود سراسر و یکسر  نفور وَ نومید بوده است

من زخم هایم را حتی از چشم حافظه هایم مخفی نگاه داشته ام

زیرا که من دو حافظه دارم،   یک حافظه برایم هرگز کافی نبوده

حافظه ای از تمام فراموشی   و حافظه ای یادگار آن تمام فراموشی

از من فقط یک ساعد و سه انگشت و دو چشم یشمی مانده، که آنها را هم به دوزخِ قلمم تسلیم کرده ام

کسی که زنی زانیه را می کشد نمی داند که خود زنازاده است

هزاران هزار سال پیش از اختراع خدا

مگر مردمان جهان جز زنا کار دیگری کردند؟

مگر تمامی آن زانیان و زانیه ها نبودند که ایمان آوردند

که گفتند اگر خدایی هست باشد، اگر نیست بهتر است دستکم در خیال هر کسی باشد

من در برابر دوزخ دست به سینه سر فرود می آرم

خواه از آنِ آدمیان، یا فرشتگان، وَ یا خودِ تو ـ برای من که هر سه یکی است

کسی که نداند که من چگونه پشت به او می کنم نمی فهمد فردوس زشت ترین خاک جهان است

چرا که “طاعت”، خواستنش، پلیدترین خودخواهی

و اجابتش، فاحش ترین حقارتِ دنیاست

ما فقرِ این مداد آزاد را با سرسرای این کائنات زروَرَقی   داد و ستد نمی کنیم

با این مداد فِسقلی ام واژه های زبان را به سرپیچی دعوت کردم

سرم را پیچیدم   گردنم را افراشتم   روی دو پایم بلند شدم

حالا بمان!  بمان آن پشت سر  و تماشا کن ببین از این پلِ بی پل چگونه گذر کردم

 

با شهوتِ عبور که من شهوتِ عبور داشته ام

و تو شهوتِ فرو ماندن در آن تالابِ ابتدایی پوشالی

بهتر! چه بهتر! که رونده ست آینده   وَ زنده ست

هزاره های شبی را پشت سر گذاشته ام تا بگویم که تو، همین تو، یکسره پوشالی هستی!

با آن باغ قلابی خیالی که در آن بی شعورهای کفن پوش و مُرده مجیزت را می گویند

آنان که صدها هزارسال پیش از آن که بمیرند مرده بودند

حالا سراسر عمرم عبور می کند به سوی این پرنده شناسی   وَ این متنِ من است

بی بال می پَرَم   بی رحم بوده ام   اول به خود، که بعد به دنیا، سراسر بار

بی بال می پَرَم تا این که این جهان بداند که من چشم از خواب، نیمه بیداری و بیداری، با هم پوشیده ام

آنقدر تهدید کن با چشم های تیرۀ غیظ آلودت که تهِ مابعدالطبیعه ات در برابر خلقِ جهان بزند بیرون

دعای خلایق شبانه روز این است که پیش از آنکه جهان را یکسره ویران کنی، به طرفة العینی ویران شوی

 

کسی که سرنوشت جهان را، جهان مندرسش را، به دست بی کفایت تو می سپرد

فرقِ الاغِ بارکش را از آهوی سرکش خوش خطّ و خال نمی دانست

 

مرا پرندگان زیبای آیندۀ جهان بر این زبان در این زمان زاییده اند

تُف بر تو و هزاران تُف بر تو که جهانِ به این زیبایی را به دست تاریکی، به این پلیدی سپرده ای!

حق داشته ایم حق داشته ایم نخواهیم دنیا ما را به نام تو بشناسد

 

کسی که دنیا را به رنگ یشمی روشن دیده   هرگز دنیا را  فراموش نخواهد کرد

حتی اگر دنیا آن یشمیِ روشن را فراموش کرده باشد

زیرا که عادت دنیاست اصلِ فراموشی   وَ عادت من این نیست   زیرا انسان مخالفِ نسیان است

 

چرا تمام جدایی هایم را به یاد نیارم؟

چرا فراق هایم را شبانه روز خواب نبینم؟

و مردگان جوانم را چرا از زیر خاک درنیارم؟

و استخوانهاشان را با لبان لرزانم  با اشک خون دوباره نشویم؟

چرا الواح نامهاشان را بر سینه ام  ناخوانده بگذارم؟

 

وقتی جهان تمام شد چرا که دیگر هرگز جوان نخواهد شد  وقتی که آن طناب  دور گردن این تاریخ پاره شد

آن مردگان از آسمان وَحیی انسانی   دوباره روی زمین نازل خواهند شد

روشن خواهد شد که فراموش نکرده ام

شاگرد حرفه ای آغوش های گشوده بوده ام

من فقر این مدادِ آزاد را

و لبخند تلخِ یک زن زندانی از پشت میله های تجاوز را

با سراسر این کائنات زروَرَقی   داد و ستد نمی کنم

انسان نامش را نخست از لب و دندان زن شنیده بود  نه از لبانِ تو   قانونِ تو

 

ببین سراسر عمرم را  آری سراسر عمرم را، که در ذیل متن های پرنده  و پرنده شناسی عبور می کند

الواح نامهای خاتونان زخم خورده را   بر سینه ام نگاشته دارم

و روشن است اگر به ترازوی عادلی

ایمان خویش را تفویض کرده باشم

 

روزی که بلندترین   روشن ترین   و رنگین ترین روز جهان خواهد بود

شهری نزدیک تر شده به تپش های انتظار چندین هراز ساله مان

در زیر پرچم بلند و آزاد و مواج رنگین کمان گیسوانی سرکش بلند خواهد شد

و ثروت خود را بر چشم های فقیر خواهد پاشید

و ما مردها را از چنگ این کابوس چندین هزار سالۀ تاریخی آزاد خواهد کرد

 

از پشت سر ببین ازین پل بی پُل چگونه می گذرم

این واژه بود در آغاز   این واژه است هم اکنون   این واژه است به پایان

از من فقط یک ساعد و سه انگشت و دو چشم یشمی مانده که آنها را هم به دوزخ تسلیم کرده ام

تو آبروی خدا را بردی!

ملت چرا به خدایی ایمان بیاورد که قاتلی مثل تو را حاکم این ملت کرده!

هر کس عمیق تر بزند زخم را گو بزن! دستش را می بوسم

ما همه در عصر شوم خداحافظی در برابر هم ایستاده ایم

و این، متن من است.

 

رضا براهنی -  6-4 شهریور 8913، تورنتو ـ کانادا

 



نوع مطلب :
برچسب ها :

سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 :: نويسنده : شهروز
به زودی این وبلاگ به روز خواهد شد.


نوع مطلب :
برچسب ها :

جمعه سیزدهم شهریور 1388 :: نويسنده : شهروز
 

دانلود شعر آنچه نوشته ام از دکتر رضا براهنی (از کتاب خطاب به پروانه ها)

با صدای من از اینجا



نوع مطلب :
برچسب ها :

 
 
 
 
قلمیدم قلمم راقلمانیدم خود را
که برقصم حالا از شعرم بیرون که ببالایم آنجا


هَـ ه که می گویم مَردِ مرگم من قلمم از دستم می افتد هَـ ه هَـ ه
و شبم رستاخیز روزم پس از آنکه یکباره
با همین پاهای اناری و همین ناخن های خونین که از این دالان های آبی سوی قبرستان های مطلق می آوازم خود را هَـ ه
راه می افتم اما از کجا تا کجا تا همین حالا که هستم باشم تا همین جا که برگردم
بروم نروم نروم بروم با سرعت بروم و بمانم در رفتن و نرفتن وَ نَه رفتن
تنها مانده تنها تنها تنها بادبانم را از دگمه ی پستانم برمی افرازم هَـ ه پرچم خود هستم پرچمانیدم خود را در آن بالا بالاییدم
هَـ ه که می گویم شب خنجرِ رنگین تا مِرفَق در حنجره ام حنجره خنجر را آب کرده آب و جارو کرده.
جنگلی از طوطی ها پشت این پنجره ها مانده و جهانم در غیبتِ انگشت اشاره شاهد شاهدانیدم خود را آن بالا

 
متن کامل شعر در ادامه ی مطلب
 
Reza Baraheni (April 22, 2007) - by QH


ادامه مطلب

نوع مطلب :
برچسب ها :

 

رثاي غزاله ====> با صداي شاعر

 

لينك دانلود:    كليك كنيد.

متن شعر را اينجا ببينيد.



نوع مطلب :
برچسب ها :

شنبه دهم مرداد 1388 :: نويسنده : شهروز

 

 

زنگ مي زنم به استادانم در دانشگاه فردوسي

- درسته كه دكتر شفيعي كدكني از ايران رفته ؟

همه مي‌گويند: "بله متاسفانه!"

دكتر پور خالقي مي نويسد: تو مي روي كه بماند

كه بر نهالك بي برگ ما ترانه بخواند؟

نمي پرسم چرا؟ چون انگار عادت كرديم به اين دل كندن‌ها.

داشتم فكر مي كردم آيا كسي جاي كسي را تنگ مي كند؟ درياچه ي كوچك دانشكده هاي ادبيات  ايران اگر يك نهنگ بزرگ هم داشت كسي جز دكتر محمدرضا شفيعي كدكني نبود.

                            

براي من دو نفر در ادبيات ايران هميشه قابل توجه بوده اند، يكي دكتر رضا براهني و ديگري دكتر شفيعي كدكني. اگر چه ديدگاه‌هاي ادبي اين دو شاعر،منتقد و استاد دانشگاه هميشه با هم تفاوت داشته ولي نقش آن ‌ها در زنده و پويا كردن ادبيات ايران هميشه نقشي پررنگ و تاثيرگذار بوده و خواهد بود.

 دكتر براهني در سال 74 به دلايل سياسي مجبور به ترك ايران شد و در حال حاضر در تورنتو كانادا مشغول به تدريس در دوره هاي كارشناسي ارشد و دكترا است. در ميانه هاي دهه هفتاد كه پرو‍ژه قتل دگرانديشان استارت خورده بود يكي از كساني كه اسمش درليست قاتلان زنجيره اي قرار داشت، دكتر براهني بود. اين استاد دانشگاه بعد اينكه درسال 60 از كار درتمام ادارات و مناصب دولتي محروم شد تا سال 74 كه ايران را ترك كرد مدام در تهديد و اضطراب به سر مي برد . هوشنگ گلشيري،محمد مختاري،احمد شاملو و...خيلي هاي ديگر هم چنين وضعيتي داشتند.

پروسه حذف اين نويسندگان با زور و ارعاب و تهديد انجام مي شد.اما پروسه حذف برخي ديگر از نويسندگان، شاعران و استادان دانشگاه به شكلي ديگر به وقوع پيوسته و مي پيوندد. محدود كردن واحدهاي درسي،بازنشستگي،سانسور كتاب و بهانه‌اي بني اسرائيلي ديگر كه گفتن ندارد...

همه اين كارها در حالي انجام مي شده و مي شود كه دانشكده هاي ادبيات وفضاهاي ادبي داخل كشور به شدت به حضور افرادي چون دكتر براهني و دكترشفيعي احتياج دارد. فرقي نمي كند كه اين استاد برجسته زبان و ادبيات فارسي براي مدت يك سال به آمريكا رفته باشد يا براي هميشه، مهم اين است كه آنقدر فضاي ادبي در دانشكده هاي ادبيات را تيره وفرمايشي كرده اند كه متر و معيار سنجش استادان نه سواد ادبي آنهاست و نه روابط ادبي مناسبي كه دارند بلكه ديپلماسي ادبي جايگزين آن شده است... بله ديپلماسي ادبي.

برو دكتر شفيعي كدكني عزيز برو.بعد ازآنهمه همه وفاداري به اين خاك برو.ما دوستت داريم برو

به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را

 

                 

 

-------------------------------

 

منبع:  وبلاگ  حمید تقی آبادي ( http://layalila6.blogfa.com/ )



نوع مطلب :
برچسب ها :

چهارشنبه هفدهم تیر 1388 :: نويسنده : شهروز

 

                                                                                              متن کامل


همیشه وقتی که موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
بر روی برگها و، در "درکه" وَ باد می وزد وَ برف می بارد وَ من تنها نیستم
هر روز از گلفروشی"امیر آباد" یک شاخه گل می خریدم تنها یک شاخه
_ اما چه چشم هایی، هان! انگار یک جفت خرما _
و موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
سیگار می کشم می خندی هر روز یک شاخه گل
آنگاه یاد زمان هایی می افتم که یک الف بچه بودم
و در زمستان های تبریز
کت پدرم را به جای پالتو می پوشیدم
و با برادر آبی چشمم از تونلِ برف ها تا راه های مدرسه را می دویدم
و می گریستم زیرا که می گفتند: این بُزمَجه در چشم های سبزش همیشه حلقه ی اشکی دارد
_ اما چه چشم هایی، هان! انگار یک جفت خرما _

و با برادر آبی چشمم گاهی به تماشای اعدامی ها در میدان ساعت تبریز می رفتیم
و صبح زود برف ، روی سر مردهای اعدامی آرام می نشست و روی پلکهایشان
زنها چادر به سر همگی می گریستند  ساعت میدان اعلام وقت جهان را می کرد
من با برادر آبی چشمم تا راههای مدرسه را می دویدم
_ این بُزمَجه در چشم های سبزش همیشه حلقه ی اشکی دارد _
_ اما چه چشم هایی، هان! انگار یک جفت خرما _

در زندگانی من، آفتاب نقش ضعیفی دارد
افسوس! ساده نبودن، تلخم کرده و گرنه می گفتم می خندیدید
وقتی که گریه ام می گیرد می روم آن پشت فوراً پیاز پوست می کنم که نفهمند
آنگاه، موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
سیگار می کشم می خندی هر روز یک گل سه سال تمام هر روز
شب، پس زمینه ی من نیست شب، قهرمان فیلم من است
و گلفروش که موهایش در زیر نور، آبی-بنفش می زد روزی گفت: چرا ول نمی کنی؟
گفتم که تازه نمی فهمم چرا عاشق شدن طبیعیِ انسان است و شاید از طبیعتِ انسان، بالاتر
اما در زندگانی من، آفتاب نقش ضعیفی دارد
_ این بُزمَجه در چشم های سبزش همیشه حلقه ی اشکی دارد _
و موهایم را... کنار می زنم آنجا نشسته ای

گل را به دست تو می دادم می خندیدی
_ مادر بزرگم، اتفاقاً از تو خوشش می آید این مشکل تو نیست مشکل من، مادر من است _
و می خندیدی
_ اما اگر تو دوستم داری مادر چه صیغه ای است؟ _
_ از چشم های تو می ترسد _
_ چشم است، کفش نیست که دور بیاندازم و بعد یک جفت چشم نو بخرم از بازار و
بپوشم _
_ نه، او می گوید:« باید نگاه تازه بپوشد، بی اشک» _
_ گفتم که در زندگانی من، آفتاب نقش ضعیفی دارد و اشک ها را نمی خشکاند _

وقتی که موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
«سیمین» و «مهری» و گل ها و عکسهای تو می خندند
و دست های تو می لرزند
تبریک «مهری» و «سیمین» وَ تو؟ لب می گَزی
_ نه! آ ن چشم ها با نام خانواده ی ما جور نیستند یک جوری اند
باید نگاه تازه بپوشد نگاه او... _
«سیمین» که حوصله اش سر رفته، می گوید:« مهری! ایکاش گل نمی آوردیم!»
«مهری» می گوید: « گل؟ گل؟ گل بی ارزش است! ولی برشان دار!»
و من؟ در کوچه، گل ها را از دست «سیمین» می گیرم
و «مهری»؟ در چشم هایم خاموش می نگرد و بعد، فریاد می زند:
« این چشم ها که عیبی ندارند!»
و می نشینم و شاه می رود و انقلاب می آید
جغرافیا بلند می شود و روحِ خواب را تسخیر می کند
و جنگ، تَرکِشِ سوزانی در عمق روحهای جوان می ماند
و بلشویسم بعد از هزار مسخ و تجزیه، تشییع می شود
_ گفتی که اسم بچه چه بود؟ «سهراب»؟ «اسفندیار»؟ وَ... چند ساله؟ ....
_ چه بزرگ!_
_ این سالها که گفته گذشته؟ _
موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای وَ من نیستم

و می پرسی: «موهایت کو؟
_ گفتی که اسم بچه چه بود؟ وَ... چند ساله؟ _
_ شاید هزار سال! نمی دانم موهایت کو؟ _
جغرافیا بلند می شود و روحِ خواب را تسخیر می کند
_ و بچه های تو! آنها کجایند؟ موهایت کو؟ _
من با برادر آبی چشمم گاهی به تماشای اعدامی ها می رفتم
زنها چادر به سر همگی می گریستند
و گاهی از تونل برف ها تا راه های مدرسه را می دویدم
و می گریستم
_ این بُزمجه در چشم های سبزش همیشه حلقه ی اشکی دارد _

موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
بر روی برگها و ، در «درکه» وَ باد می وزد وَ برف می بارد وَ من نیستم
_ اما چه چشم هایی، هان! انگار یک جفت خرما
سیگار می کشم می خندی هر روز یک شاخه گل
_ و موهایت کو؟ _... کنار می زنم _


29_27/3/72 _ تهران

( از کتاب خطاب به پروانه ها )



نوع مطلب :
برچسب ها :

چهارشنبه دهم تیر 1388 :: نويسنده : شهروز
  

 a98vqx44xeuv4kpqhzty.jpg

...وقتی که بعد ها در زیر بار سنگ سپیدی خوابیده ام

چون روح ِ وسوسه در یک نسیم سوی تو خواهم آمد

آنجا کنار پنجره خواهم ماند

با شور و شوق داغ تماشا

و این سوال:

اکنون    در آن اتاق کوچک تنها که ماه را در خویش ِ خویش پنهان کرده ست[مثل زنی که زیبایی  ِ گذشته ی خود را]، شبها چه می کنی؟

و پاسخم را مطمئنم – خواهم گرفت

زیرا سوال های پس از مردن هرگز بلا جواب نمی ماند

 

 

                     رضا براهنی      16/9/1369 – تهران

                     (از کتاب خطاب به پروانه ها)



نوع مطلب :
برچسب ها :

نامه‌ی سرگشاده‌ی گروهی از نويسندگان و هنرمندان ايران

به هم‌ميهنان و همکاران خود درباره‌ی تحريم انتخابات:

 

 ما امضاء کنندگان اين نامه، که سال‌هائی را در زمينه ادب و هنر ايران فعال بوده‌ايم، اعلام می‌کنيم که شرکت در انتخابات ٢٧ خرداد امسال با هيچ‌يک از موازين بنيادين کار ما تطابق ندارد.

 ما در بزنگاه انتخاباتی ديگر برای گزينش يک كارگزار جديد، که همه‌ی رفتارهای ضد مردمی و ضد دموکراتيک حکومت اسلامی يکجا در آن خودنمائی کرده است، احساس کرده‌ايم که در برابر لحظه‌ی خطير ديگری قرار گرفته ايم که ـ چه بخواهيم و چه نه ـ جايگاه تاريخی و فرهنگی تک تک ما را در حافظه‌ی مردمانمان مشخص و پايدار خواهد کرد؛ چرا که چون فردای آزادی وطن فرا رسد عمل امروز ما با ترازوئی خطاشناس و فراموشی ناپذير سنجيده خواهد شد.

ما می‌دانيم که نويسنده و هنرمند از آن رو ممکن است در نزد مردمان خود عزيز و محترم باشد و نامش در تاريخ سرزمينش بيادگار بماند که ـ هم در آثار و هم در کردار ـ همچون وجدان بيدار تاريخ معاصر خويش عمل کند، پاسدار حرمت و حقوق انسان باشد، و در قامت مقاومتی فرهنگی در برابر استمرار و گسترش دروغ، تزوير و نامردمی قد برافرازد.

ما تشخيص داده ايم که اکنون وقت آن رسيده، تا با نشان دادن بلوغی که در خور مقام بلند ادب و هنر است، به ‌اين نمايش تحقيرآميز بی‌اعتنائی کرده و، با شرکت  فعال و توجيهی در تحريم  گسترده‌ی آن، پاسخگوی نياز تاريخی ملت خود باشيم.

پس، مشفقانه از همگان می خواهيم که در اين راستا با ما همصدا شوند.

 

 

اسامی امضاکنندگان:

١. ماشاءالله آجوداني (نويسنده و محقق) ٢. هومن آذر كلاه (بازيگر تئاتر) ٣. فري ناز آرين (شاعر، وبلاگ نويس و خبرنگار) ۴. نعمت آزرم (شاعر) ۵. شهلا آقاپور (نقاش) ۶. گيل آوايي (شاعر) ۷.عسگر آهنين (شاعر) ٨. علي آينه (شاعر) ۹. مسعود ابراهيم نژاد (نقاش) ١٠. دياكو ابراهيميان (نقاش) ١١. ياشار احمد صارمي (شاعر و نويسنده)  ١٢. سوسن احمد گلي (شاعر) ١٣. ياور استوار (شاعر) ١۴. جواد اسديان (شاعر)١۵. رضا اسلامي (نمايشنامه نويس) ١۶. نادره افشاري (نويسنده) ١۷.علي اكبر اميد مهر (نويسنده) ١٨. خسرو باقرپور (شاعرو نويسنده) ١۹. رضا براهني (شاعرونويسنده) ٢٠. بهرام بهرامي (عكاس) ٢١. پانته آ بهرامي (فيلمساز) ٢٢. بيژن بيجاري (نويسنده) ٢٣. نيلوفر بيضايي (نمايشنامه نويس و كارگردان تئاتر) ٢۴. روشنك بيگناه (شاعر) ٢۵. تورج پارسي (شاعر و نويسنده) ٢۶. كوشيار پارسي (نويسنده) ٢۷. بابك پرهام (ب.اشراق) (شاعر) ٢٨. فرزاد پويانفر (شاعر و نويسنده) ٢۹. صدرا تام (فيلمساز) ٣٠. صديقه تسليم توكل (نويسنده) ٣١. فريدون تنكابني (نويسنده) ٣٢. مليحه تيره گل  (شاعر و محقق) ٣٣. ايرج جنتي عطايي (ترانه سرا، نمايشنامه نويس و كارگردان تئاتر) ٣۴. فرزاد جاسمي (نويسنده و نقاش) ٣۵. جواد جواهري لنگرودي (نويسنده)، ٣۶. محسن جودي (نويسنده) ٣۷.  بهرام چوبينه (نويسنده و محقق) ٣٨.  حسام (ترانه سرا و آواز خوان) ٣۹.  پروانه حميدي (بازيگر تئاتر) ۴٠. منصور خاكسار (شاعر) ۴١. نسيم خاكسار (نويسنده) ۴٢. فريده خردمند (داستان نويس) ۴٣. هادي خرسندي (شاعر و طنزپرداز) ۴۴. اسماعيل خويي (شاعر) ۴۵. مهدي دادستان (نويسنده و محقق) ۴۶. رضا دانشور (نويسنده) ۴۷. اصغر داوري (نقاش) ۴٨. وازريك درساهاكيان (مترجم) ۴۹. حسين درياني (بازيگر تئاتر) ۵٠. محمد دشتي (خبرنگار ورزشي و روزنامه نگار) ۵١. حسين ف. دواني (فيلمنامه نويس و مونتور فيلم) ۵٢. اكبر ذوالقرنين (شاعر) ۵٣. بهرام رحماني (نويسنده و روزنامه نگار) ۵۴. ناصر رحماني نژاد (بازيگر و كارگردان تئاتر) ۵۵. فريده رضوي (نقاش) ۵۶. شيرين رضويان (شاعر) ۵۷. صدرالدين زاهد (بازيگرو كارگردان تئاتر) ۵٨. ميترا زاهدي (بازيگر و كارگردان تئاتر) ۵۹. حسن زرهي (نويسنده و روزنامه نگار)۶٠. علي زرين (شاعرو منتقد)۶١. علي زماني (برنامه ساز راديو) ۶٢.عبدالرضا سالك (مترجم)  ۶٣. پيام سگال (وبلاگ نويس) ۶۴. پروانه سلطاني (بازيگر و كارگردان تئاتر) ۶۵. نياز سليمي (بازيگر و مترجم) ۶۶. حسين سماكار (نويسنده و شاعر) ۶۷. بهروز سورن (روزنامه نگار) ۶٨. اسد سيف (نويسنده) ۶۹. نوشين شاهرخي (نويسنده) ۷٠.علي شريفيان (روزنامه نگار،بازيگروكارگردان تئاتر) ۷١. پرهام شهرجردی (نويسنده و منتقد) ۷٢. بهروز شيدا (نويسنده و منتقد) ۷٣. محمود صفريان (روزنامه نگار و منتقد) ۷۴. پرويز صياد (كارگردان وبازيگرتئاتر و سينما) ۷۵. سام الدين ضيايي (نويسنده، نقاش روزنامه نگار) ۷۶. علي عبدالرضايي (شاعر) ۷۷. امير عزتي  (منتقد و كارگردان تلويزيوني) ۷٨. ارسلان عزيزي (نويسنده و روزنامه نگار) ۷۹. هومن عزيزي (شاعر) ٨٠. ميرزا آقا عسگري (ماني) (شاعر) ٨١. اسدالله علي محمدي (وبلاگ نويس) ٨٢. علي اصغر فرداد (شاعر و مترجم) ٨٣. ويدا فرهودي (شاعر و مترجم) ٨۴. شكر فلاح (پژوهشگر و استاد دانشگاه) ٨۵. كاوه فولادي (بازيگر تئاتر) ٨۶. رضا قاسمي (نويسنده) ٨۷. منصور قدرخواه (فيلمساز) ٨٨. ساسان قهرمان (نويسنده، بازيگر و كارگردان تئاتر) ٨۹. ساقي قهرمان (شاعر) ۹٠. بيژن كارگر مقدم  (نويسنده) ۹١. داريوش كارگر(نويسنده) ۹٢.علي كامراني (بازيگر تئاتر) ۹٣. زيبا كرباسي (شاعر) ۹۴. حجت كسراييان (نقاش) ۹۵. فرهنگ كسرايي (نويسنده و بازيگر تئاتر) ۹۶. صمصام كشفي (شاعر) ۹۷. شيما كلباسي شاعر) ۹٨. منصور كوشان (نويسنده) ۹۹. محمود كوير (شاعر)  ١٠٠. فريدون گيلاني (شاعر) ١٠١. كامبيز گيلاني (شاعر) ١٠٢. ستار لقايي (نويسنده) ١٠٣. سيمين متين (بازيگر و كارگردان تئاتر ١٠۴. بابك متيني (شاعر) ١٠۵. رباب محب (شاعر) ١٠۶. مرتضي مجتهدي (عكاس) ١٠۷. فرهاد مجدآبادي ( نمايشنامه نويس و كارگردان تئاتر) ١٠٨. علي محمدي (مهابادي) (شاعر و نويسنده) ١٠۹. تقي مختار (بازيگر، نويسنده و كارگردان تئاتر و سينما) ١١٠. حسين مختار زيبايي (نويسنده و گرافيست) ١١١. اسد مذنبي (طنزنويس) ١١٢. ژيلا مساعد (شاعر) ١١٣. شاهرخ مشكين قلم (رقصنده و بازيگرتئاتر) ١١۴. هوشنگ معين زاده (نويسنده) ١١۵. سيروس ملكوتي (آهنگساز) ١١۶. امير ممبيني (شاعر و نويسنده) ١١۷. اسفنديار منفردزاده (آهنگساز) ١١٨. بهرام موسيوند (كارگردان تئاتر) ١١۹. رامين مولائي (فيلم پرداز) ١٢٠. مرتضي ميرآفتابي (نويسنده و روزنامه نگار) ١٢١. شكوه ميرزادگي (نويسنده) ١٢٢. سياوش ميرزاده (شاعر) ١٢٣. پرويز ميرمكري (شاعر) ١٢۴. اصغر نصرتي (چهره) (بازيگر تئاتر) ١٢۵. مجيد نفيسي (شاعر و نويسنده) ١٢۶. عيدي نعمتي (شاعر) ١٢۷. مسعود نقره كار (نويسنده) ١٢٨. اسماعيل نوري علا (شاعر و منتقد) ١٢۹. پرتو نوري علا (شاعر ونويسنده) ١٣٠. لوون هفتوان (كارگردان تئاتر) ١٣١. مريم هوله (شاعر)

 

  ليست جمع آوري امضا بسته شد.

 

  بعد از بسته شدن لیست جمع‌آوری امضا، سعید احمدزاده اردبیلی (شاعر و نویسنده) هم به این جمع پیوست.

 

 

منبع: مجله ي شعر در هنر نويسش ( http://www.poetrymag.inf )



نوع مطلب :
برچسب ها :

رضا براهني: شاعر، رمان نويس و منتقد ادبی
پاتوق طرفداران پرفسور رضا براهني
درباره وبلاگ


رضا براهنی
متولد جمعه21 آذر 1314 - تبریز دكتراي زبان و ادبيات انگليسي شاعر،نويسنده،منتقد ادبي رئیس سابق انجمن قلم کانادا(PEN) وي هم اكنون در كانادا سكونت دارد.

Dr.Reza Baraheni has been born on December 13, 1935 in Tabriz. He is an outstanding novelist, poet, critic activist past president of PEN Canada (from June 2001-June 2003). now he lives in Canada
---------------------------
این وبلاگ جهت انتشار آثار دکتر رضا براهنی و مقالات مربوط به ایشان ایجاد شده است. چرا که متاسفانه رضا براهنی به عنوان یکی از بزرگترین نوابغ ادبی معاصر ، برای نسل جدید گمنام مانده است. این وبلاگ متعلق به تمام طرفداران این شاعر و ونویسنده ی جهانیست. در صورتی که مطلبی از ایشان دارید که در این وبلاگ در دسترس نیست، ما را ياري نماييد.

عضویت در خبرنامه وبلاگ





Powered by WebGozar