به زودی این وبلاگ به روز خواهد شد.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 11:11 توسط شهروز كبيري |

 

دانلود شعر آنچه نوشته ام از دکتر رضا براهنی (از کتاب خطاب به پروانه ها)

با صدای من از اینجا

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 2:43 توسط شهروز كبيري |

 
 
 
 
قلمیدم قلمم راقلمانیدم خود را
که برقصم حالا از شعرم بیرون که ببالایم آنجا


هَـ ه که می گویم مَردِ مرگم من قلمم از دستم می افتد هَـ ه هَـ ه
و شبم رستاخیز روزم پس از آنکه یکباره
با همین پاهای اناری و همین ناخن های خونین که از این دالان های آبی سوی قبرستان های مطلق می آوازم خود را هَـ ه
راه می افتم اما از کجا تا کجا تا همین حالا که هستم باشم تا همین جا که برگردم
بروم نروم نروم بروم با سرعت بروم و بمانم در رفتن و نرفتن وَ نَه رفتن
تنها مانده تنها تنها تنها بادبانم را از دگمه ی پستانم برمی افرازم هَـ ه پرچم خود هستم پرچمانیدم خود را در آن بالا بالاییدم
هَـ ه که می گویم شب خنجرِ رنگین تا مِرفَق در حنجره ام حنجره خنجر را آب کرده آب و جارو کرده.
جنگلی از طوطی ها پشت این پنجره ها مانده و جهانم در غیبتِ انگشت اشاره شاهد شاهدانیدم خود را آن بالا

 
متن کامل شعر در ادامه ی مطلب
 
Reza Baraheni (April 22, 2007) - by QH

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 0:46 توسط شهروز كبيري |

 

رثاي غزاله ====> با صداي شاعر

 

لينك دانلود:    كليك كنيد.

متن شعر را اينجا ببينيد.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 20:37 توسط شهروز كبيري |

 

 

زنگ مي زنم به استادانم در دانشگاه فردوسي

- درسته كه دكتر شفيعي كدكني از ايران رفته ؟

همه مي‌گويند: "بله متاسفانه!"

دكتر پور خالقي مي نويسد: تو مي روي كه بماند

كه بر نهالك بي برگ ما ترانه بخواند؟

نمي پرسم چرا؟ چون انگار عادت كرديم به اين دل كندن‌ها.

داشتم فكر مي كردم آيا كسي جاي كسي را تنگ مي كند؟ درياچه ي كوچك دانشكده هاي ادبيات  ايران اگر يك نهنگ بزرگ هم داشت كسي جز دكتر محمدرضا شفيعي كدكني نبود.

                            

براي من دو نفر در ادبيات ايران هميشه قابل توجه بوده اند، يكي دكتر رضا براهني و ديگري دكتر شفيعي كدكني. اگر چه ديدگاه‌هاي ادبي اين دو شاعر،منتقد و استاد دانشگاه هميشه با هم تفاوت داشته ولي نقش آن ‌ها در زنده و پويا كردن ادبيات ايران هميشه نقشي پررنگ و تاثيرگذار بوده و خواهد بود.

 دكتر براهني در سال 74 به دلايل سياسي مجبور به ترك ايران شد و در حال حاضر در تورنتو كانادا مشغول به تدريس در دوره هاي كارشناسي ارشد و دكترا است. در ميانه هاي دهه هفتاد كه پرو‍ژه قتل دگرانديشان استارت خورده بود يكي از كساني كه اسمش درليست قاتلان زنجيره اي قرار داشت، دكتر براهني بود. اين استاد دانشگاه بعد اينكه درسال 60 از كار درتمام ادارات و مناصب دولتي محروم شد تا سال 74 كه ايران را ترك كرد مدام در تهديد و اضطراب به سر مي برد . هوشنگ گلشيري،محمد مختاري،احمد شاملو و...خيلي هاي ديگر هم چنين وضعيتي داشتند.

پروسه حذف اين نويسندگان با زور و ارعاب و تهديد انجام مي شد.اما پروسه حذف برخي ديگر از نويسندگان، شاعران و استادان دانشگاه به شكلي ديگر به وقوع پيوسته و مي پيوندد. محدود كردن واحدهاي درسي،بازنشستگي،سانسور كتاب و بهانه‌اي بني اسرائيلي ديگر كه گفتن ندارد...

همه اين كارها در حالي انجام مي شده و مي شود كه دانشكده هاي ادبيات وفضاهاي ادبي داخل كشور به شدت به حضور افرادي چون دكتر براهني و دكترشفيعي احتياج دارد. فرقي نمي كند كه اين استاد برجسته زبان و ادبيات فارسي براي مدت يك سال به آمريكا رفته باشد يا براي هميشه، مهم اين است كه آنقدر فضاي ادبي در دانشكده هاي ادبيات را تيره وفرمايشي كرده اند كه متر و معيار سنجش استادان نه سواد ادبي آنهاست و نه روابط ادبي مناسبي كه دارند بلكه ديپلماسي ادبي جايگزين آن شده است... بله ديپلماسي ادبي.

برو دكتر شفيعي كدكني عزيز برو.بعد ازآنهمه همه وفاداري به اين خاك برو.ما دوستت داريم برو

به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را

 

                 

 

-------------------------------

 

منبع:  وبلاگ  حمید تقی آبادي ( http://layalila6.blogfa.com/ )

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 17:47 توسط شهروز كبيري |

 

                                                                                              متن کامل


همیشه وقتی که موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
بر روی برگها و، در "درکه" وَ باد می وزد وَ برف می بارد وَ من تنها نیستم
هر روز از گلفروشی"امیر آباد" یک شاخه گل می خریدم تنها یک شاخه
_ اما چه چشم هایی، هان! انگار یک جفت خرما _
و موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
سیگار می کشم می خندی هر روز یک شاخه گل
آنگاه یاد زمان هایی می افتم که یک الف بچه بودم
و در زمستان های تبریز
کت پدرم را به جای پالتو می پوشیدم
و با برادر آبی چشمم از تونلِ برف ها تا راه های مدرسه را می دویدم
و می گریستم زیرا که می گفتند: این بُزمَجه در چشم های سبزش همیشه حلقه ی اشکی دارد
_ اما چه چشم هایی، هان! انگار یک جفت خرما _

و با برادر آبی چشمم گاهی به تماشای اعدامی ها در میدان ساعت تبریز می رفتیم
و صبح زود برف ، روی سر مردهای اعدامی آرام می نشست و روی پلکهایشان
زنها چادر به سر همگی می گریستند  ساعت میدان اعلام وقت جهان را می کرد
من با برادر آبی چشمم تا راههای مدرسه را می دویدم
_ این بُزمَجه در چشم های سبزش همیشه حلقه ی اشکی دارد _
_ اما چه چشم هایی، هان! انگار یک جفت خرما _

در زندگانی من، آفتاب نقش ضعیفی دارد
افسوس! ساده نبودن، تلخم کرده و گرنه می گفتم می خندیدید
وقتی که گریه ام می گیرد می روم آن پشت فوراً پیاز پوست می کنم که نفهمند
آنگاه، موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
سیگار می کشم می خندی هر روز یک گل سه سال تمام هر روز
شب، پس زمینه ی من نیست شب، قهرمان فیلم من است
و گلفروش که موهایش در زیر نور، آبی-بنفش می زد روزی گفت: چرا ول نمی کنی؟
گفتم که تازه نمی فهمم چرا عاشق شدن طبیعیِ انسان است و شاید از طبیعتِ انسان، بالاتر
اما در زندگانی من، آفتاب نقش ضعیفی دارد
_ این بُزمَجه در چشم های سبزش همیشه حلقه ی اشکی دارد _
و موهایم را... کنار می زنم آنجا نشسته ای

گل را به دست تو می دادم می خندیدی
_ مادر بزرگم، اتفاقاً از تو خوشش می آید این مشکل تو نیست مشکل من، مادر من است _
و می خندیدی
_ اما اگر تو دوستم داری مادر چه صیغه ای است؟ _
_ از چشم های تو می ترسد _
_ چشم است، کفش نیست که دور بیاندازم و بعد یک جفت چشم نو بخرم از بازار و
بپوشم _
_ نه، او می گوید:« باید نگاه تازه بپوشد، بی اشک» _
_ گفتم که در زندگانی من، آفتاب نقش ضعیفی دارد و اشک ها را نمی خشکاند _

وقتی که موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
«سیمین» و «مهری» و گل ها و عکسهای تو می خندند
و دست های تو می لرزند
تبریک «مهری» و «سیمین» وَ تو؟ لب می گَزی
_ نه! آ ن چشم ها با نام خانواده ی ما جور نیستند یک جوری اند
باید نگاه تازه بپوشد نگاه او... _
«سیمین» که حوصله اش سر رفته، می گوید:« مهری! ایکاش گل نمی آوردیم!»
«مهری» می گوید: « گل؟ گل؟ گل بی ارزش است! ولی برشان دار!»
و من؟ در کوچه، گل ها را از دست «سیمین» می گیرم
و «مهری»؟ در چشم هایم خاموش می نگرد و بعد، فریاد می زند:
« این چشم ها که عیبی ندارند!»
و می نشینم و شاه می رود و انقلاب می آید
جغرافیا بلند می شود و روحِ خواب را تسخیر می کند
و جنگ، تَرکِشِ سوزانی در عمق روحهای جوان می ماند
و بلشویسم بعد از هزار مسخ و تجزیه، تشییع می شود
_ گفتی که اسم بچه چه بود؟ «سهراب»؟ «اسفندیار»؟ وَ... چند ساله؟ ....
_ چه بزرگ!_
_ این سالها که گفته گذشته؟ _
موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای وَ من نیستم

و می پرسی: «موهایت کو؟
_ گفتی که اسم بچه چه بود؟ وَ... چند ساله؟ _
_ شاید هزار سال! نمی دانم موهایت کو؟ _
جغرافیا بلند می شود و روحِ خواب را تسخیر می کند
_ و بچه های تو! آنها کجایند؟ موهایت کو؟ _
من با برادر آبی چشمم گاهی به تماشای اعدامی ها می رفتم
زنها چادر به سر همگی می گریستند
و گاهی از تونل برف ها تا راه های مدرسه را می دویدم
و می گریستم
_ این بُزمجه در چشم های سبزش همیشه حلقه ی اشکی دارد _

موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم آنجا نشسته ای
بر روی برگها و ، در «درکه» وَ باد می وزد وَ برف می بارد وَ من نیستم
_ اما چه چشم هایی، هان! انگار یک جفت خرما
سیگار می کشم می خندی هر روز یک شاخه گل
_ و موهایت کو؟ _... کنار می زنم _


29_27/3/72 _ تهران

( از کتاب خطاب به پروانه ها )

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 12:54 توسط شهروز كبيري |

  

 a98vqx44xeuv4kpqhzty.jpg

...وقتی که بعد ها در زیر بار سنگ سپیدی خوابیده ام

چون روح ِ وسوسه در یک نسیم سوی تو خواهم آمد

آنجا کنار پنجره خواهم ماند

با شور و شوق داغ تماشا

و این سوال:

اکنون    در آن اتاق کوچک تنها که ماه را در خویش ِ خویش پنهان کرده ست[مثل زنی که زیبایی  ِ گذشته ی خود را]، شبها چه می کنی؟

و پاسخم را مطمئنم – خواهم گرفت

زیرا سوال های پس از مردن هرگز بلا جواب نمی ماند

 

 

                     رضا براهنی      16/9/1369 – تهران

                     (از کتاب خطاب به پروانه ها)

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 18:0 توسط شهروز كبيري |

نامه‌ی سرگشاده‌ی گروهی از نويسندگان و هنرمندان ايران

به هم‌ميهنان و همکاران خود درباره‌ی تحريم انتخابات:

 

 ما امضاء کنندگان اين نامه، که سال‌هائی را در زمينه ادب و هنر ايران فعال بوده‌ايم، اعلام می‌کنيم که شرکت در انتخابات ٢٧ خرداد امسال با هيچ‌يک از موازين بنيادين کار ما تطابق ندارد.

 ما در بزنگاه انتخاباتی ديگر برای گزينش يک كارگزار جديد، که همه‌ی رفتارهای ضد مردمی و ضد دموکراتيک حکومت اسلامی يکجا در آن خودنمائی کرده است، احساس کرده‌ايم که در برابر لحظه‌ی خطير ديگری قرار گرفته ايم که ـ چه بخواهيم و چه نه ـ جايگاه تاريخی و فرهنگی تک تک ما را در حافظه‌ی مردمانمان مشخص و پايدار خواهد کرد؛ چرا که چون فردای آزادی وطن فرا رسد عمل امروز ما با ترازوئی خطاشناس و فراموشی ناپذير سنجيده خواهد شد.

ما می‌دانيم که نويسنده و هنرمند از آن رو ممکن است در نزد مردمان خود عزيز و محترم باشد و نامش در تاريخ سرزمينش بيادگار بماند که ـ هم در آثار و هم در کردار ـ همچون وجدان بيدار تاريخ معاصر خويش عمل کند، پاسدار حرمت و حقوق انسان باشد، و در قامت مقاومتی فرهنگی در برابر استمرار و گسترش دروغ، تزوير و نامردمی قد برافرازد.

ما تشخيص داده ايم که اکنون وقت آن رسيده، تا با نشان دادن بلوغی که در خور مقام بلند ادب و هنر است، به ‌اين نمايش تحقيرآميز بی‌اعتنائی کرده و، با شرکت  فعال و توجيهی در تحريم  گسترده‌ی آن، پاسخگوی نياز تاريخی ملت خود باشيم.

پس، مشفقانه از همگان می خواهيم که در اين راستا با ما همصدا شوند.

 

 

اسامی امضاکنندگان:

١. ماشاءالله آجوداني (نويسنده و محقق) ٢. هومن آذر كلاه (بازيگر تئاتر) ٣. فري ناز آرين (شاعر، وبلاگ نويس و خبرنگار) ۴. نعمت آزرم (شاعر) ۵. شهلا آقاپور (نقاش) ۶. گيل آوايي (شاعر) ۷.عسگر آهنين (شاعر) ٨. علي آينه (شاعر) ۹. مسعود ابراهيم نژاد (نقاش) ١٠. دياكو ابراهيميان (نقاش) ١١. ياشار احمد صارمي (شاعر و نويسنده)  ١٢. سوسن احمد گلي (شاعر) ١٣. ياور استوار (شاعر) ١۴. جواد اسديان (شاعر)١۵. رضا اسلامي (نمايشنامه نويس) ١۶. نادره افشاري (نويسنده) ١۷.علي اكبر اميد مهر (نويسنده) ١٨. خسرو باقرپور (شاعرو نويسنده) ١۹. رضا براهني (شاعرونويسنده) ٢٠. بهرام بهرامي (عكاس) ٢١. پانته آ بهرامي (فيلمساز) ٢٢. بيژن بيجاري (نويسنده) ٢٣. نيلوفر بيضايي (نمايشنامه نويس و كارگردان تئاتر) ٢۴. روشنك بيگناه (شاعر) ٢۵. تورج پارسي (شاعر و نويسنده) ٢۶. كوشيار پارسي (نويسنده) ٢۷. بابك پرهام (ب.اشراق) (شاعر) ٢٨. فرزاد پويانفر (شاعر و نويسنده) ٢۹. صدرا تام (فيلمساز) ٣٠. صديقه تسليم توكل (نويسنده) ٣١. فريدون تنكابني (نويسنده) ٣٢. مليحه تيره گل  (شاعر و محقق) ٣٣. ايرج جنتي عطايي (ترانه سرا، نمايشنامه نويس و كارگردان تئاتر) ٣۴. فرزاد جاسمي (نويسنده و نقاش) ٣۵. جواد جواهري لنگرودي (نويسنده)، ٣۶. محسن جودي (نويسنده) ٣۷.  بهرام چوبينه (نويسنده و محقق) ٣٨.  حسام (ترانه سرا و آواز خوان) ٣۹.  پروانه حميدي (بازيگر تئاتر) ۴٠. منصور خاكسار (شاعر) ۴١. نسيم خاكسار (نويسنده) ۴٢. فريده خردمند (داستان نويس) ۴٣. هادي خرسندي (شاعر و طنزپرداز) ۴۴. اسماعيل خويي (شاعر) ۴۵. مهدي دادستان (نويسنده و محقق) ۴۶. رضا دانشور (نويسنده) ۴۷. اصغر داوري (نقاش) ۴٨. وازريك درساهاكيان (مترجم) ۴۹. حسين درياني (بازيگر تئاتر) ۵٠. محمد دشتي (خبرنگار ورزشي و روزنامه نگار) ۵١. حسين ف. دواني (فيلمنامه نويس و مونتور فيلم) ۵٢. اكبر ذوالقرنين (شاعر) ۵٣. بهرام رحماني (نويسنده و روزنامه نگار) ۵۴. ناصر رحماني نژاد (بازيگر و كارگردان تئاتر) ۵۵. فريده رضوي (نقاش) ۵۶. شيرين رضويان (شاعر) ۵۷. صدرالدين زاهد (بازيگرو كارگردان تئاتر) ۵٨. ميترا زاهدي (بازيگر و كارگردان تئاتر) ۵۹. حسن زرهي (نويسنده و روزنامه نگار)۶٠. علي زرين (شاعرو منتقد)۶١. علي زماني (برنامه ساز راديو) ۶٢.عبدالرضا سالك (مترجم)  ۶٣. پيام سگال (وبلاگ نويس) ۶۴. پروانه سلطاني (بازيگر و كارگردان تئاتر) ۶۵. نياز سليمي (بازيگر و مترجم) ۶۶. حسين سماكار (نويسنده و شاعر) ۶۷. بهروز سورن (روزنامه نگار) ۶٨. اسد سيف (نويسنده) ۶۹. نوشين شاهرخي (نويسنده) ۷٠.علي شريفيان (روزنامه نگار،بازيگروكارگردان تئاتر) ۷١. پرهام شهرجردی (نويسنده و منتقد) ۷٢. بهروز شيدا (نويسنده و منتقد) ۷٣. محمود صفريان (روزنامه نگار و منتقد) ۷۴. پرويز صياد (كارگردان وبازيگرتئاتر و سينما) ۷۵. سام الدين ضيايي (نويسنده، نقاش روزنامه نگار) ۷۶. علي عبدالرضايي (شاعر) ۷۷. امير عزتي  (منتقد و كارگردان تلويزيوني) ۷٨. ارسلان عزيزي (نويسنده و روزنامه نگار) ۷۹. هومن عزيزي (شاعر) ٨٠. ميرزا آقا عسگري (ماني) (شاعر) ٨١. اسدالله علي محمدي (وبلاگ نويس) ٨٢. علي اصغر فرداد (شاعر و مترجم) ٨٣. ويدا فرهودي (شاعر و مترجم) ٨۴. شكر فلاح (پژوهشگر و استاد دانشگاه) ٨۵. كاوه فولادي (بازيگر تئاتر) ٨۶. رضا قاسمي (نويسنده) ٨۷. منصور قدرخواه (فيلمساز) ٨٨. ساسان قهرمان (نويسنده، بازيگر و كارگردان تئاتر) ٨۹. ساقي قهرمان (شاعر) ۹٠. بيژن كارگر مقدم  (نويسنده) ۹١. داريوش كارگر(نويسنده) ۹٢.علي كامراني (بازيگر تئاتر) ۹٣. زيبا كرباسي (شاعر) ۹۴. حجت كسراييان (نقاش) ۹۵. فرهنگ كسرايي (نويسنده و بازيگر تئاتر) ۹۶. صمصام كشفي (شاعر) ۹۷. شيما كلباسي شاعر) ۹٨. منصور كوشان (نويسنده) ۹۹. محمود كوير (شاعر)  ١٠٠. فريدون گيلاني (شاعر) ١٠١. كامبيز گيلاني (شاعر) ١٠٢. ستار لقايي (نويسنده) ١٠٣. سيمين متين (بازيگر و كارگردان تئاتر ١٠۴. بابك متيني (شاعر) ١٠۵. رباب محب (شاعر) ١٠۶. مرتضي مجتهدي (عكاس) ١٠۷. فرهاد مجدآبادي ( نمايشنامه نويس و كارگردان تئاتر) ١٠٨. علي محمدي (مهابادي) (شاعر و نويسنده) ١٠۹. تقي مختار (بازيگر، نويسنده و كارگردان تئاتر و سينما) ١١٠. حسين مختار زيبايي (نويسنده و گرافيست) ١١١. اسد مذنبي (طنزنويس) ١١٢. ژيلا مساعد (شاعر) ١١٣. شاهرخ مشكين قلم (رقصنده و بازيگرتئاتر) ١١۴. هوشنگ معين زاده (نويسنده) ١١۵. سيروس ملكوتي (آهنگساز) ١١۶. امير ممبيني (شاعر و نويسنده) ١١۷. اسفنديار منفردزاده (آهنگساز) ١١٨. بهرام موسيوند (كارگردان تئاتر) ١١۹. رامين مولائي (فيلم پرداز) ١٢٠. مرتضي ميرآفتابي (نويسنده و روزنامه نگار) ١٢١. شكوه ميرزادگي (نويسنده) ١٢٢. سياوش ميرزاده (شاعر) ١٢٣. پرويز ميرمكري (شاعر) ١٢۴. اصغر نصرتي (چهره) (بازيگر تئاتر) ١٢۵. مجيد نفيسي (شاعر و نويسنده) ١٢۶. عيدي نعمتي (شاعر) ١٢۷. مسعود نقره كار (نويسنده) ١٢٨. اسماعيل نوري علا (شاعر و منتقد) ١٢۹. پرتو نوري علا (شاعر ونويسنده) ١٣٠. لوون هفتوان (كارگردان تئاتر) ١٣١. مريم هوله (شاعر)

 

  ليست جمع آوري امضا بسته شد.

 

  بعد از بسته شدن لیست جمع‌آوری امضا، سعید احمدزاده اردبیلی (شاعر و نویسنده) هم به این جمع پیوست.

 

 

منبع: مجله ي شعر در هنر نويسش ( http://www.poetrymag.inf )

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 19:37 توسط شهروز كبيري |

 

شروع من آذربایجان است

 

 

1- اقوامي كه صاحب ادبيات شده اند در ابتدا به صور مختلف اين ادبيات را بروز داده­اند، از طريق آن به نوعي قوميت، قوميتي جدا از اقوام ديگر دست يافته­اند: يوناني­ها از طريق حماسه و نمايش، اقوام سامي از طريق عهد عتيق، عهد جديد و قرآن، هنديها از طريق رامايانا و ماهاباراتا، اقوام ساكن ايران و اطراف ايران از طريق شاهنامه و خمسه نظامي و هزار و يك شب (در اشتراك با اقوام ديگر) و غيره. مثال­هايي از اقوام كهن ديگر نيز مي­توان به دست داد. با طليعه رنسانس اقوام غربي از اعماق، زمين و زمان برخاسته در ادبيات حضور قومي يافته­اند- دانته ايتاليايي، رابله فرانسوي، چاسر و بعد شكسپير انگليسي، و بعد ناگهان رمان بوكاچيوي ايتاليايي، سروانتس اسپانيايي، دفوي انگليسي. در رمان آمريكا، در پنجاه شصت سال حيات ويليام فالكنر، براي من نوع كار او معيار است. او بر قلمروي بي­ادبيات، يعني جنوب آمريكا ظهور كرد و قاره­اي خيالي ساخت كه نه تنها جنوب ايالات متحده، كه بخش معتنابهي از آمريكاي لاتين را هم دربرگرفت و تحت تاثير قرار داد. بي او، بورخس، كورتزار، خوان رولفو، ماركز و يوسا قابل تصور نيستند. به يك معنا جيمز جويس نيز به ايرلند، به صورت قاره­اي نگاه كرده كه سراسر اروپا در آن مي­گنجد. غرضم اين است: اقوامي كه در عصر ما فاقد‌ ادبيات بوده­اند، در نگارش ادبيات، اگر الگويي داشته باشند، بي آنكه خود مذهبي يا غيرمذهبي به معناي دقيق اين كلمات بوده باشند، به ادبيات به صورت يك كتاب مقدس نگاه كرده­اند. من از رمان حرف مي زنم. و اين جا فالكنر برايم معيار است، كه قاره­اي خيالي آفريد، و چون الگويش تورات بود، آدمهاي معمولي­اش حتي قامتي اسطوره­اي يافتند، و خيش زدن زمين، ازدواج، مرگ، قتل و خيانت آدمها، و ساختن خانه و شهر و جاده، صورتي عهد عتيق يافت. فالكنر هر سال يكي دو بار عهد عتيق را از اول تا آخر مي­خواند. نوشته­هاي او تمثيل تورات نيستند. بلكه نگارش قصويت سرزمين­هايي هستند كه پيش از نگارش تورات از نظر ادبي لم يزرع بوده اند، تا بعد اسطوره و افسانه و خدا در آنها خانه پيدا كرده اند.

شروع من آذربايجان است، و به حق. در آن جا زاده­ام و فرزند آنجايم، و درست است كه هزاران سياح از آن عبور كرده­اند و حتي فيلمي اخيرا عهد عتيق را در موطن من تبريز قرار داده، اما من از لحاظ آنچه ادبيات خوانده مي­شود، در وطن خود دو كتاب كسروي را دارم، حوادث صد سال گذشته را دارم، تعدادي روزنامه دارم كه «آذربايجان» تركي فرقه دمكرات مهمترين آن است، و شخصيتهايي دارم مثل ستارخان، پيشه وري، صفرخان، صمد، ساعدي، بهروز و اشرف دهقاني، كه خواه تاريخي باشند و خواه ادبي، من آنها را مثل هزاران آدم ديگر، مواد اصلي رمانهايي مي­دانم كه مي­نويسم يا بايد‌ بنويسم، و يا ديگران در زمان من مي­نويسند و پس از من خواهند نوشت، به فارسي، به تركي، و يا به هر زبان ديگر.

يك جنوب آمريكا هست كه تاريخي است، و يك جنوب ديگر هست، كه ادبي است. من جنوب آمريكا را از طريق فالكنر رؤيت كرده ام ـ و گرچه يك سالي هم در آنجا زندگي كرده­ام و دهها شهر آن را هم ديده­ام ـ جنوب آمريكا براي من فالكنر و آثار اوست و نه غير از آن؛ چرا كه او، يك قوم، در زبان مكتوب ساخت، همانطور كه نويسندگان تورات، يك قوم در زبان مكتوب ساختند، و فردوسي، سه قوم در زبان مكتوب به يک زبان ساخت. و نويسنده هزار و يكشب، يك سرزمين خيالي در خاورميانه ساخت، كه از آن، آن همه قصه­ها گفته شد، ولي هزار و يكشب رمان نيست. و من رمان مي­نويسم. تورات رمان نيست. و من رمان مي­نويسم. شاهنامه رمان نيست. و من رمان مي­نويسم. خمسه نظامي، رمان نيست. و من رمان مي نويسم. و چطور؟

 

 

2- اخيرا در يك «راش» كه شاهرخ بحرالعلومي از يكي از خانه­هاي دوره بچگي من گرفته بود و نشانم داد، در خانه وقفي دوران بچگي­ام را در حال باز و بسته شدن ديدم. انگار شصت و پنج سالي پيشتر بود. من و برادر بزرگم، بارها در غروب، پشت آن در نشسته بوديم و از وحشت گريه كرده بوديم. مادر قهر كرده، رفته بود. و پدر تا برگردد غروب آمده بود و تاريكي بر خانه وقفي حاكم بود. «راش» را كه ديدم در ذهنم در مدام باز و بسته مي­شد و ديدم در تمام رمانها آدمها از آن در وارد مي­شدند و خارج مي­شدند، و ناگهان ديدم، اين دفعه در رمان، كه «من» و «ايبيش»، اعدام شدگان بعد از فرقه دمكرات را از بالاي دار پايين مي­كشيديم و مي­برديم در خانه وقفي چالشان مي­كرديم، و يا ديدم كه «آزاده خانم» دارد‌ از آن در وارد‌ مي­شود، و من و برادرم محو تماشاي او شده­ايم. ولي در رمان زيبايي او را حذف كرده بودم و زيبايي زني ديگر را جانشين آن كرده بودم، و بعد حتي خودم هم يادم رفته بود. چه فاصله عميقي و در عين حال پري، بين من و آن حياط وقفي بود!

آنهايي كه در قلب تهران نشسته­اند و مدام توي سر نظريه و نظريه پردازي مي­زنند، نمي­دانند كه نظريه جديد نوعي تذكر است، نوعي يادآوري است، نوعي دخالت زيباي انحرافي است تا موقعيت انسانِ در وضع پسا استعمار قرار گرفته بيان شود. و من كه در خانه بيش از بيست يا سي نويسنده درست و حسابي جهان ميهمان بوده­ام و سر به كتابخانه شان زده­ام، ديده­ام كه براي نگارش اثرشان، گاهي چند كتاب تئوري را زير و رو كرده­اند، و نيز مي­دانم كه جويس، بدون درك فرويد و يونگ و اتو رنك و معاصر کردن خود با نظريه­هاي زبان شناختي عصر خود امكان نداشت اوليس را بنويسد. نظريه برخاسته از رمان است، رمان برخاسته از تئوري است، به دليل اينكه هر دو در كلمه اتفاق مي­افتند. آيا ما نجاري داريم كه با پوزه چوب ببرد، تا نويسنده داشته باشيم كه با پوزه رمان بنويسد؟ و يا شاعر داشته باشيم كه با پوزه شعر بگويد؟ مولوي و حافظ از شكم مادر آن وزن­ها را آورده اند؟ و يا حلاج و شمس خواب نما شده اند و آن حرفها را مي­زنند؟ نويسنده­اي كه جهان­بيني نداشته باشد، مگر مي­تواند «طواسيم» حلاج و يا نثر زيبا و گهگاه شنيع، و به سبب شناعت، زيباي شمس را بنويسد؟ شمس در سايه دقت در حكمت عصر خود به مخالفت با آن برخاست و رومي را به رقص درآورد، وگرنه هيچ معجزه­اي بين آن دو اتفاق نيفتاده است. كساني كه شعرشان از چهل سال پيش تكان نخورده، كساني كه عجز رمان نويسي دارند، يادگيري را براي اطرافيان خود تحريم كرده­اند. و در اين جاست كه جهان بيني به ياري نسل جوان مي­آيد، و او را از مرادهاي سابق يكسر جدا مي­كند و به راهي مي­اندازد كه در آن دقت در خلاقيت، و شيوه هاي مختلف خلاقيت، خلاقيت اضافي مي آورد، و نويسنده پير را هم جوان نگاه مي­دارد. چرا كه نگارش در خود نگارش است. معامله­اي است با خود نگارش، چرا كه اين تجربه زندگي است كه تحصيل حاصل است. و زندگي موقعي معني پيدا مي كند كه ما عملا به آن چراغ معني بيفكنيم، و چراغ معني، همين نگارش آن به صورتي ست كه دگرگون شده زندگي است، و اين دگرگون شده زندگي است كه نگارش است، وگرنه عكس ساده زندگي، حتي خود زندگي نيست، تا چه رسد به نگارش كه خود جدا از زندگي، زندگي بزرگتري است. بايد درك كرد كه چرا خواهر منصور حلاج مامور مي شود كه پس از مثله شدن حلاج، پيرهن او را در صورت طغيان دجله در آب اندازد تا آب دست از طغيان بردارد، و چرا خواهر به وصيت برادر عمل مي­کند و چرا دجله فروکش مي­کند؟ و از آن مهمتر بايد درك كرد كه چرا اين خواهر وقتي كه كاسه­اي از آب اين دجله را سر مي­كشد، حامله مي­شود؟ در اين جا حرفم را قطع مي كنم. براي من حامله شدن آن زن از آب دجله رمان اصلي است. رمان نويس از آزاده خانم حامله مي­شود.                          

 

ژوئن 2005 ـ تورنتو

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 18:57 توسط شهروز كبيري |

 

رثاي غزاله

 (در رثاي غزاله عليزاده)

 

 

 

لا

 

حالي كه به نخجير آيي از كشمير

 

شالي از دريا آيي با

 

حالي كه به آن گوديِ بي ما آيي

 

و سياه آيي خوابايي از مخفيدر

 

حالي كه نداني كه نميداني نه، داني ميداني

 

با آن لب بالا برگشته بالا

 

لالا لالا تو غزاله لا

 

حالي كه تو بازوها را خالي كردي از خيل سودا

 

برگشتي به زبانِ پيش از بودنِ خود لا

 

با سينه ي مغروري مفرد سرشاري از خود بي شيرازه لا لالا لا

 

"گِريم تا او نكشاند خود را

ما را بِكشد خود را نكشاند"

 

اين را يك زنكودك عاشق پيش از خود مرگيدنِ او ميگفت

حالي كه بجنباند به بيابان سر را گورآهو

 

كه ببوساند خود را به فضاي پوشان

 

كه بيندازد دنيا را شرقي در مخفيدر

 

نه، داني ميداني تو غزاله لا

 

خوابي و بخواني خوابي و بخواني دربردر

اويانم دنيا را تا زيبا شد

 

بِتوام خود را تا حدِ نمنيدن

لالايم تا مرز خود ــ مرگيدن

كه شوم كفنش

و زنيدن را طلبم

بت چيني خفته در پرده

 

كه خراسانِ ابروهايش آمودريا را دربردر

 

حالي كه مويم نيمه ي آن مينياتور بي عاشقه را مويم لا

 

خشك آيد آن جنگل كه تو را از خود ناويزد ها خشك آيد!

نيمه ي آن بي عاشقه را لا حالا مويم

معشوقه در گوديِ آن شانه ي خوابآور و خرابآباد

 

طاوسي روي آور

محزونه ي ذيلِ ناهيدِ باران بالا بالا بارانِ بالا

 

و بلايي مشتق از شقه ي شاعر و كفن در وا

به نخفتن گفته آري و جهان را اما خفته آن جا‌ در مخفيدر

 

 

حالا به مصاف آيد با مور آن جا آن ميلاوِ (1) رودكي ي ريگِ آمودريا

و زبانش ميلاويه از او و سه بوس از آن سبزه با لبهاي بي چشمِ شاعر

لالا تو غزاله لا لالا

 

مويم لا بي صاحبِ "شبهاي تهران" (2) را

 

و نگفتن را گويم گفتن را كه نگفتن را گفتن لا

و زنيدن را طلبم

اويانم دنيا را تا زيباشد

 

نمنم از از

از از نمنم اي "راحله" (3) ي "گردوشكنان"، گويم با باتو بي از

 

و جلوتر نروم طاهر شدنت را نتوانم ديدن زيرزميني شدنت را نتوانم

 

و بيايم اين زيرزمين كه هسته ي خرما را برميگيريم

و مغز گردو را در خرما ميكاريم

 

طاووسي روي آور در مغز گردو در خرما لا لا

گيسو از روي پيشاني با انگشتي خونين به كنار

و طراوت غوغا

تو غزاله لا لا لا

 

 

-----------------

پي نوشت:

 

1ــ اشاره به اين شعر رودكي:

ميلاوِ مني اي فغ و استاد توام من

پيش آي و سه بوسه ده و ميلاويه بستان

ميلاو به معني شاگرد؛ ميلاويه به معني شاگردانه؛ ميلاويدن به معني گرفتن شاگردانه

2ــ نام رماني چاپ نشده از غزاله عليزاده

3ــ "راحله" يكي از شخصيتهاي قصه ي "گردوشكنان" از غزاله عليزاده

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 20:2 توسط شهروز كبيري |

مطالب قدیمی‌تر